يك تبسم زيركانه و يك عروسك بازي كودكانه كافي بود براي عاشـق شدنم و تو اين كار را كردي .... و من مثل كودكي عاشـقت شـدم و مثـل قـصـه مادربـزرگ تو شـدي شـاهـزاده سـوار بر اسـب سـفيد و مـن پري قـصـه ها و چـقـدر سـاده عاشـقـم كردي و ازآن ساده تر رهايم كردي. گـفتم : بمان شاهزاده زيبا ! من بي تو مي ميـرم خنديدي و گـفتي : بازي بود ... گـفتم : بازي زيبايي بود پس بيا بازي كنيـم گـفتي : من بزرگ شـدم ديگر بازي نمي كنم گـفتم : مگـر بزرگ ها بازي نمي كننـد ؟ گـفتي : بازي نه، زنـدگي مي كننـد !!! گـفتم : پس بيا زندگي كنيـم مثـل بازي ، گـفتي : زندگي بازي نيست .گـفتم پس حالا با عـشـق تو چه كار كنـم ؟ گـفتي : رهايش كن بازي بود زندگي كن .گـفتم پس من تا هميشه كودكت خواهـم مانـد !!! ![]()
![]()

+ يه دختر مهربون اينو نوشته اون کيه ؟. .*•.(¯`•. نسترن .•´¯).•*. . |