رسم است که در ايام کريسمس و در واقع آخرين ماه از سال ميلادي چهار شمع روشن مي نمايند ، هر شمع يک هفته مي سوزد و به اين ترتيب تا پايان ماه هر چهار شمع مي سوزند ، شمع ها نيز براي خود داستاني دارند . اميدواريم با خواندن اين داستان اميد در قلبتان ريشه دواند:
شمع ها به آرامي مي سوختند، فضا به قدري آرام بود که مي توانستي صحبت هاي آنها را بشنوي !
اولي گفت : من صلح هستم ! با وجود اين هيچ کس نمي تواند مرا براي هميشه روشن نگه دارد . فکر مي کنم به زودي از بين خواهم رفت. سپس شعله اش به سرعت کم شد و از بين رفت .
دومي گفت : من ايمان هستم ! با اين وجود من هم به ناچار مدتي زيادي روشن نمي مانم . و معلوم نيست تا چه زماني زنده باشم، وقتي صحبتش تمام شد نسيم ملايمي بر آن وزيد و شعله اش را خاموش کرد .
شمع سوم گفت : من عشق هستم ! ولي آنقدر قدرت ندارم که روشن بمانم مردم مرا کنار مي گذارند و اهميت مرا درک نمي کنند آنها حتي عشق ورزيدن به نزديک ترين کسانشان را هم فراموش مي کنند و کمي بعد او هم خاموش شد .
ناگهان ... پسري وارد اتاق شد و شمع هاي خاموش را ديد و گفت :
چرا خاموش شده ايد ؟ قرار بود شما تا ابد بمانيد و با گفتن اين جمله شروع کرد به گريه کردن.![]()
سپس شمع چهارم گفت : نترس تا زماني که من روشن هستم مي توانيم شمع هاي ديگر را دوباره روشن کنيم . من اميد هستم ! ![]()
کودک با چشمهاي درخشان شمع اميد را برداشت و شمع هاي ديگر را روشن کرد .
چه خوب است که شعله اميد هرگز در زندگيتان خاموش نشود .
هر يک از ما مي توانيم اميد ، ايمان ، صلح و عشق را حفظ و نگهداري کنيم ! ![]()
+ يه دختر مهربون اينو نوشته اون کيه ؟. .*•.(¯`•. نسترن .•´¯).•*. .