تنها نگاه بود و تبسـم اما... نه ... گاهي كه از تب هيـجان ها بي تاب مي شـديم گاهي كه قلبهامان مي كوفت سهـمگين گاهي كه سينه هامان چون كوره مي گداخت دست تو بود و دست من- اين دوستان پاك- كز شـوق دست به دامان هم مي گذاشتنـد و از اين پل بزرگ- پيوند دستها- دل هاي ما به خلوت هم راه داشت
+ يه دختر مهربون اينو نوشته اون کيه ؟. .*•.(¯`•. نسترن .•´¯).•*. . |